|
پرتقال از خانوادهٔ Rutaceae بوده و به انگلیسی Orange نامیده می شود. منشأ آن را از چین و آسیای جنوب شرقی می دانند و این میوه در طب سنتی چینی كاربردهای فراوانی داشته است. هم اكنون به طور وسیعی در سراسر دنیا پرورش داده می شود و مشهورترین مركبات است.
درختان یا درختچه های همیشه سبزی كه مركبات بر روی آنها رشد می كنند، می توانند به ۱۰ متر یا بیشتر هم برسند. مركبات به لحاظ اینكه سرشار از «ویتامین ث» هستند معروف می باشند. دانشمندان كشف كرده اند كه این میوه ها همچنین از انواع وسیعی از مواد مغذی گیاهی و انواع مختلف فیبر غذایی برخوردار هستند.
تر می شود.
معنا گرایی باز هم در روستا
علی وزیریان، نخستین فیلم بلند خویش را در سینمایی معناگرا تجربه کرده که با حمایت حوزه هنری، تولید شده است و مثل همه فیلم های به اصطلاح معناگرای این سال ها در فضای مشترکی به سر می برد که المان های آن قهرمانی ساده دل و شیرین عقل اما پاک سرشت و با کرامت، روستا و امامزاده و عناصری از این دست است که اگر ژانر معناگرا را به اصالت و هویت سینمایی اش هم اعتبار بخشیم آن را در یک صورت محدود و خاص تعریف کرده ایم که گویی امکان تجربه ساحت های دیگری از زیست -جهان آدمی را ندارد.
این گونه سینمایی تازه از راه رسیده که در بستر شرایط سیاسی فرهنگی سال های اخیر غلظت بیشتری نیز یافته است، بیش از آنکه معناگرا باشد و مفاهیم و آموزه های بلند معنوی و انسانی را به تصویر بکشد، صورت گراست و صرفاً با تغییر در فرم قصه و شکل بصری داستان و با ارجاع به ذهنیت تاریخی و سنتی خویش از زندگی معنوی شکل می گیرد و معنی را در مفاهیم محدود ایدئولوژیک و مصادیق عامیانه آن جست وجو می کند. این گونه فیلم ها از دو قاعده کلی در شکل و محتوا پیروی می کنند؛ در صورت و لوکیشن و فضاسازی بیرونی به جغرافیایی طبیعی و روستایی تکیه می کنند که شاید بازنمایی ناخودآگاهانه بهشت و سعادت است.
در معنی نیز که بر مناسبات انسانی و اجتماعی بنا شده است قهرمانی شیرین عقل به تصویر کشیده می شود که در میان مردم تنهاست و کسی او را درک نمی کند و در نهایت بزرگی و کرامت او بر همه آشکار و ثابت می شود. خدا نزدیک است در مقام همین ژانر از این ویژگی ها دور نیست. فیلم قصه پسری ساده به نام رضا است که با موتور مسافرکشی می کند تا اینکه روزی خانم معلم جدید دبستان کلوده به روستا می آید و رضا در همان نگاه اول عاشقش می شود.
راه دشوار و صعب العبور مدرسه چاره یی برای خانم معلم نمی گذارد جز اینکه با موتور به مقصد برسد و رضا این وظیفه را به عهده می گیرد و هر روز با شوقی عاشقانه معلم را از خانه تا مدرسه می رساند و بر می گرداند. در این میان لیلا (خانم معلم) از حال و روز رضا متوجه علاقه وی به خود می شود اما واکنشی عادی نسبت به آن دارد و البته در این میان مادر رضا نیز متوجه تغییر رفتار او می شود بی اشتهایی، سکوت و خیره شدن به یک نقطه، نشانه ها یی از این عاشقی است که مادرش را نگران پسرش می کند اما رضا زمانی درهم می شکند که خانم معلم پس از یک روز غیبت با شیرینی به مدرسه می آید تا خبر ازدواجش را به مدیر و همکارانش بگوید و اینکه شوهرش با کار کردن او مخالف است و او دیگر به مدرسه نمی آید. بعد از این رضا هر روز بیش از گذشته در خود فرو می رود و در هم می شکند. این مجنون زدگی تا جایی پیش می رود که او خانه نشین می شود و برای درمان او به نذر و نیاز متوسل می شوند تا حدی که او را در امامزاده روستا بستری می کنند تا شاید شفا پیدا کند.
رضا شبی در خواب گویی امام زمان را می بیند که بر بالینش آمده و قرصی نان به او می دهد و وقتی رضا از خواب بیدار می شود همان دو قرص نان را روی سینه اش می بیند و از آن می خورد و به ناگهان از جنون عشق رهایی می یابد و احساس رستگاری می کند. در واقع او از عشق مجازی و زمینی به عشقی الهی و آسمانی می رسد و همچون ابراهیم در برابر بت پرستان از معشوقی ابدی و نامتناهی دم می زند.
یکی از عناصر معنایی همیشگی در فیلم های معناگرای سال های اخیر همین عروج از عشق زمینی به عشق الهی است. در پایان فیلم زمانی که لیلا برای زیارت به امامزاده می آید، طلاق خود از همسرش را بازگو می کند و با زبان احساس دست عشق به سوی رضا دراز می کند اما او دیگر دل به معشوقی بسته است که همین نزدیکی است و همواره مراقب و مواظب عاشق خویش است، زوال ناپذیر و بی نقص است و دل بستن به او موجب تعالی است. تم اصلی غالب فیلم های معناگرا در همین انگاره و گزاره ایمانی نهفته است یعنی معنا را در تفسیر دینی از جهان و مناسبات انسانی به تصویر کشیدن و عبور کردن از مظاهر و صورت های زندگی بشری ، اما سوال اساسی این است که چرا اولاً معنی و گوهر در صدف برخی مفاهیم و انگاره های خصوصاً دینی در نظر گرفته می شود که مستلزم تجربه های ناب ایمانی است و دوماً چرا این تجربیات معنا گرا در جغرافیای روستایی و غیر شهری اتفاق می افتد؟ آیا گوهر معنا در صدف شهر و جامعه مدرن صید نمی شود یا اساساً در چنین فضاهای مدرنی، معنا و معنویت تجربه پذیر نیست؟
در خدا نزدیک است همچون اکثر فیلم های معنا گرا تلاش می شود از نشانه ها و سمبل های نمادین و صوری برای تفهیم و بسط مفاهیم بلند انسانی و الهی استفاده شود مثلاً زمانی که لیلا مشغول تدریس آب به بچه ها است، رضا احساس تشنگی می کند تا عطش عشق او به خانم معلم بازنمایی شود و هنگامی که لیلا غیبت می کند، سر کلاس می رود و به شاگردانش مشق آب می دهد. فامیلی خانم معلم، بنی عامر یعنی فامیلی مجنون (قیس بنی عامری) است. رضا هنگام موتور سواری به پشتش جعبه یی می بندد تا بدن نامحرم به او نخورد و در پایان زمانی که خانم معلم از او درخواست می کند تا او را به مدرسه برساند، دوربین آن جعبه را نشان می دهد که گوشه یی افتاده و این نشانه یی از محرمیت و وصل آنها است. همچنین رضا پول و سنجاق سری را که از لیلا به یادگار داشت و نشانه یار بود در پایان به دیگران می بخشد و هدیه می کند تا با درک معشوق واقعی از قید و بند عشق زمینی رهایی یابد. اما با همه این تفاصیل آنچه خدا نزدیک است را قابل تحمل می کند، بازی خوب بابک حمیدیان است که گویا به قهرمان فیلم های معناگرا بدل شده است.
سید رضا صائمی
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
كورش بزرگ فرزند كمبوجيه و ماندانا اولين كسي بود كه فلات ايران را براي نخستين بار در تاريخ زير يك پرچم در آورد و پادشاهي ايران را تشكيل داد.
در سال 546 قبل از ميلاد , كراسوس شاه ليديا با انديشه پيروزي بر سرزمين پارسيان يورشبر ايران زمين را آغاز كرد. وي پيش از يورش, از كاهن معبد دلفي در يونان در زمينه يورش به پارسيان نگر(نظر)خواهي كرد و كاهن به او وعده داد كه اگر حمله كند, امپراطوري بزرگي را نابود خواهد كرد.جنگ با ايران براي ليديا يك فاجعه تاريخي بود. كروسوس بسختي شكست خورد. كورش خاك ليديا را در هم نورديد. كروسوس به اسارت ايرانيان در آمد و خاك ليديا(تركيه فعلي) ضميمه شاهنشاهي كورش قرار گرفت و مرزهاي شرقي ايران به درياي اژه رسيد. كورش كراسوس را بخشيد و از او يك فرمانده با وفا ساخت و بعدها همين كراسوس و ارتش ليديا براي پيشبرد هدفهاي امنيت گسترانه كورش نبردها كردند.
كورش كه شخصيتي آزاد انديش و عاري از پي دورزي(تعصب) بود , خدايان و اديان ملل شكست خورده را به رسميت شناخت , همگان را در اجراي مراسم دينيشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زير پوشش كمكهاي دولتي قرار داد و بدينسان دل هاي همه ي ملت هاي مغلوب را بسوي خويش جلب كرد. چشم تاريخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتي را به خود نديده بود و ملت هاي مغلوب در برابر اين همه مهر و بزرگواري چاره اي جز محبت او را نداشتند و دوستي او در دل همه اقوام تحت قرمانروائي ايران ريشه دواند.
پس از اينكه مرزهاي شرقي ايران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه انساندوستي و بزرگمنشي كورش به ميانرودان رسيد و بابليان را كه از جور ستمگري به نام نبونهيد به تنگ آمده بودند بر آن داشت كه دست استمداد بسوي كورش دراز كنند. فتح امپراطوري بابل براي كورش با همكاري مردم بابل و هماهنگي روحانيون مردوخ انجام شد.
كورش بزرگ با ايماني كه به اهورا مزدا داشت, جهان گشائي را به هدف برقرار كردن آشتي و آسايش و برابري و از ميان بردن ستم و ناراستي انجام ميداد. هر كشوري را كه گشود, فرمانروائيش را دوباره به همان حكومتگران پيشين واگذاشته بود تا از سوي او سرزمين خودشان را با دادگري اداره كنند. در هيچ جا به معابد و متوليان امور ديني ملل مغلوب آسيب وارد نكرد
كورش پس از تسخير بابل اعلام بخشش همگاني كرد, اديان بومي را آزاد اعلام كرد, هيچ انساني را به بردگي نگرفت و سپاهيانش را از تجاوز به جان و مال رعايا باز داشت و دستور داد خرابيهاي جنگ را بازسازي كنند و در اين راه خود پيش قدم شد و شروع به بازسازي ديوار شهر كرد. در ميانرودان چهل هزار يهودي توسط شاهان آشور و بابل براي بردگي به اين منطقه آورده شده بودند. كورش دستور آزادي آنها را صادر كرد و به آنها وعده داد موجبات برگشتشان را به سرزمينشان فراهم كند.بعد از فتح ميانرودان, شام(سوريه) . فينيقيه و فلسطين نيز ضميمه خاك ايران شدند
در استوانه معروف به اعلاميه حقوق بشر اين پادشاه انساندوست چنين نوشته است:
منم كورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شكوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اكاد, شاه چهار اقليم بزرگ جهان, پور كمبوجيه شاه بزرگ شاه انشان, نوه كورش شاه بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور.... هنگامي كه دوستانه قدم درون بابل نهادم و در ميان هلهله هاي شادي مردم كاخ شاهان و تختگاه آنها را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهاي نيك مردان بابل را با من همراه ساخت زيرا من همواره بر آن بودم كه او را بزرگ بدارم و بستايم. سپاه بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هيچكس اجازه ندادم كه در سومر و اكاد دست به تجاوز و تعدي بزند.من در بابل و ديگر شهر هاي مقدس نظم و امنيت برقرار كردم.از آن پس مردم بابل به آزادي رسيدند و يوغ بردگي از دوششان برداشته شد... مردم اين سرزمينها را به سرزمينهايشان برگرداندم و املاكشان را به آنان باز دادم.
رفتار انساندوستانه كورش با اقوام معلوب از او يك شخصيت مقدس و مافوق بشري ساخت. روحانيون بابل او را پيامبر مردوخ , و انبياي اسرائيل او را شبان يهوه و مسيح موعود و تجسم عيني خداي دادگستر خوانده اند. مسلمانان او را ذوالقرنين مي دانند.که نامش در قرآن آمده است .
مرزهاي كشور كورش در شرق از حدود رود سند و رود سيحون آغاز مي شد و در غرب به درياي مديترانه و درياي اژه مي رسيد.نقش كورش در سازندگي تاريخ اهميت ويژه اي دارد. در اين زمينه گزينوفون مي گويد: "كشور كورش بزرگترين و شكوهمندترين بود و اين سرزمين پهناور را كورش به نيروي تدبيرش يك تنه اداره مي كرد. كورش چنان به ملتهائي كه در اين سرزمينها مي زيستند دلبستگي داشتو از آنها مواظبت مي نمود كه گوئي همه آنها فرزند اويند.مردم اين سرزمينها نيز به بوبه خود ويرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان مي دانستند. كارگزاران دولت در عهد كورش به تمامي عهد و پيمانها و سوگندهايشان وفاداري نشان ميدادند و از او فرمان مي بردند."
كورش پس از حدودا 2۳ سال فرمانروائي درگذشت و پيكرش در پاسارگاد به خاك سپرده شد.
|
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که ترا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند. . .
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و كپي از آن تنها با ذكر نام مجاز مي باشد |